مجله

چهارشنبه 14 فروردین 1398

خلاصه و تحليل كتاب سمفوني مردگان

نویسنده: عاطفه جهاندیده   

خلاصه و تحليل كتاب سمفوني مردگان

پيش از هر چيز بايد گفت: كه سمفوني مردگان يك

شاهكار است.              هفته نامه دي ولت- سوئيس

 

[دود ملايمي زير طاق هاي ضربي و گنبدي كاروانسراي آجيل فروشها لمبه مي خورد و از دهانه جلوخان بيرون مي زد. ته كاروانسرا چند باربر در يك پيت حلبي چوب مي‌سوزانند و گاه اگر جرأت مي كردند كه دستشان را از زير پتو بيرون بياورند، تخمه هم مي شكستند.]

آسمان برفي بر زمين گذاشته بود كه سال ها بعد مردم بگويند همان سال سياه، نيمي از مردم به سرپناه‌ها خزيده بودند، نيمي ديگر به ناچار با برف و سرما پنجه در پنجه زندگي را پيش مي بردند. برف همه را واگذاشته بود. سكوتي غريب كوچه و خيابان را گرفته بود. لوله هاي آب يخ زده بود، ماشين ها كار نمي كرد، در خيابانها كپه هاي برف روي هم تلنبار شده بود. كاسب ها پياده رو را روفته بودند، اما هنوز نيم متري از بارش شب پيش روي زمين خوابيده بود.]

و درست در اثناي يك يخ زدگي اجتماعي، يكنفر درب را از روي دريچه‌ي لنز برمي‌دارد و صحنه، قبل از اينكه سمفوني آغاز به نواختن كند- با تمام  سروصداها و سكوت ها و روشن و خاموشي پروژكتورهاي سالنِ نمايش- در مقابل يك لنز مزاحم، تكاپوي خود را آغاز مي كند. سمفوني ايي آغاز مي شود كه سازهايش همراه با مخاطب كوك مي شوند- برخلاف همسري اركستري هاي نمايشي، كه همه چيز در جلو ديدگانِ تماشاچي، خوب و مرتب است- كسي پروژكتورهاي سالن را قبل از آغاز برنامه امتحان مي كند، و اگر شنونده‌ي خوبي باشيم، سالني را تصور خواهيم كرد كه هراز گاهي يك گوشه‌ي آن روشن و خاموش مي شود و در هر بار روشن و خاموشي، شاهد يك پره از يك شخصيت يا حادثه خواهيم بود. اورهان، آيدين، آيدا، پدر، مادر، جمشيد، مارتا،‌ مرد قهوه چي، يك خانه، يك كارخانه، يك قهوه خانه، يك كاروانسرا و آدمها و مكانهاي ديگري كه هر يك نمايانگر خاطره اي هستند از سفها، دوره ها، قشرها و خلاصه، يك شهر، با همه‌ي حرفهايي كه براي نگفتن دارد. در پرتو اين تاريك و روشن، نمايي از شهري يخ زده به چشم مي خورد، در اواخر دوره‌ي رضاخاني، كه جزئيات حقايق تاريخي بر سوراخ سمبه هاي ديوارها و درهايش دلمه بسته اند، و تنها نويسنده اي مي ماند و نت‌هايي كه سالها بعد از ديروز رقم زده مي شوند. و سمفوني اي به دست مي آيد با ردپاي رئاليسم انتقادي با تم مرگ.

[روزنامه‌ايي از پاچه شلوارش درآورد و خواند: «همه در سكوت مرگ فرو رفته‌اند. شهر خالي از سكنه است. درخت ها سوخته اند. زن ها فاحشه شده اند. نان خالي هم گيرشان نمي آيد. و نمي دانند چطور خودشان را گرم كنند. و تنها در انتهاي شهر، در باغ سرسبزي هيتلر و معشوقه اش زندگي نسبتاً آرامي دارند. اين عكس هيتلر است كه با دست فتح بلگراد را نشان مي دهد. پيش …»

گفتم :‌برو بخواب

گفت: اين عكس،‌ شهر بلگراد را نشان مي دهد كه تقريباً ويران شده است.

گفت: قانون در اين مملكت بيست و چهار ساعت است. فوقش چهل و هشت ساعت.]

آدمي كه «گفت:»، در روشن- خاموش شدن دوباره‌ي پروژكتور باسازي كه هنوز كوك نشده است، در مقابل مخاطب، براي اولين بار با چهره‌ايي مجنون، كه برايش طرح مرگ مي كشند، رخ مي نمايد، محزون ترين ساز سمفوني. كه حضورش تنها با جاي پايي كه از وي روي برف مانده. در ته مانده‌ي خاطرات ديگران به چشم مي خورد. سازي بي پروا كه در داستان متولد مي شود، اوج مي گيرد، و در جنون گم مي شود. آدمي كه: [درجه حرارت بدن آدم به چهل و دو كه برسد، آدم مرده است. پس قبول كن كه مرده ها حرارتشان چهل و دو درجه است.] و به اين ترتيب،‌ روشن فكري خلق مي شود، كه در تمام طول سمفوني دنبال خودش مي گردد و دست آخر، ديوانگي را پيدا مي كند.

[آيدين، از همان ابتدا بچه‌ي سربه راهي نبود، شيطان در رگ و ريشه اش وول مي خورد، توي گوش هاش وز وز مي كرد،‌ او را به تقلا وامي‌داشت و از او آدمي ساخته بود كه امان ديگران را ببرد و بيچاره كند.

پدر پرسيد: دنبال چي مي گردي؟

دنبال خودم.]

با اين همه، در جايگاه اجتماعي خود،‌ هم چنان در مرز مرفه ها باقي مي ماند، و بويي از دردهاي قشر فقير نبرده است، گرچه درد بسيار كشيده است. بيشتر، درد مرفه بي‌درد را، دردي كه برايش شاهد بوديم، ابداً درد جامعه‌ي خاكستري داستان را ندارد.

در برخورد با باربرها مي گويد: [آقا داداش، اين همه جمعيت، قاشق از كجا مي‌آورند؟

اورهان ،  بعضي هم با دست غذا مي خورند.]

در گوشه‌ي ديگري از اين هم نوازي هميشگي، ساز ديگري به چشم مي خورد، ساز سكوت. سازي كه در تمام بخشهاي داستان حضور دارد و پايه هاي داستان را از اساس مي جود و تنها نگاه مي كند.

معصوميتي، كه حضورش را تنها با نگاه كردن به تمام حوادثي كه مي گذرند، اعلام مي كند. رد پايي كه در كرانه هاي شهرهاي امروزه، در هر دكان واكس و آدامس فروشي قابل ديدن است. آدمهايي كه هر روز با چتر سياه و بزرگ و زهوار دررفته اي پدر، از جايي در زندگي پرواز مي كنند.

حاصل داستان تلخ زندگي آدمهايي در بحبوحه‌ي جنگ. درها و ديوارها را مي گرفتند، تا دشمن به خانه‌شان وارد نشود. و چتربازهايي كه بر سر شهر آوار مي شوند و روي آن خيمه مي زنند. چتربازهايي كه احترام قفل ها و كلون ها و زنجير درها را به سخره مي گيرند، امنيت از دست رفته‌ي داستان اند.

[يوسف،‌ هر روز روي ايوان محو تماشاي چتربازها مي شد و ساعت ها آن جا مي ماند. نه تشنه اش مي شد، نه نان مي خواست و نه جايي مي رفت. شبانه روز روي ايوان بود. روزي تصميم گرفت خودش پرواز كند. اين كار به راحتي عملي مي شد. به اتقا پدر رفت. چتر سياه و بزرگ پدر را برداشت، با چند تكه طناب خود را به چتر متصل كرد، بر روي بام ايستاد و پرواز كرد.

همه‌ي واقعه به همين شكل بود كه مادر سالهاي سال به بچه هاش مي گفت برادر بزرگشان پرواز كرده كه به اين روز افتاده.]

[آيدا، آيدا، آيدا عضوي از خانواده كه كمتر خاطره‌اي از او در ذهن مانده بود. حتي آيدين هم سال

خلاصه و تحليل كتاب سمفوني مردگان

نوشته خلاصه و تحليل كتاب سمفوني مردگان اولین بار در فايل مارکت - بازار فايل. پدیدار شد.

لطفا از لینک زیر دانلود کنید دانلود 

فایل

Powered by WPeMatico

نظرات() 
  • آخرین پستها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خرید تلویزیون تلویزیون سونی سینما خانگی گوشی شیائومی گوشی آیفون تاچ ال سی دی برد گوشی گوشی سامسونگ گوشی هواوی قیمت یاب گوشی آنر

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic